از مکان و مسکن و مأواي حاصلخيز او از کوير و ساحل بحر عمان گويم سخن
از فراز کوه تفتان ، اژدهاي آتشين سرد و آرام با دلي آتشفشان گويم سخن
من ز بزمان و شکار و صيد و آب معدنش از جبال زنده سر بر کهکشان گويم سخن
از ديار پيپ ، فنوج ، آزباگ و کوه سفيد معدن نفت ، طلا و برليان گويم سخن
من ز بنت مير قنبر ، نيکشهر و قصر قند من از ان پاينده مرد جاودان گويم سخن
زان همه آب روان ملک بمپور بحرگون بس لطيف و نرم مثل پرنيان گويم سخن
ارض حاصلخيز و آن رودخانه پربرکتش غله را انبار همچون سيستان گويم سخن
بخش سربازم بهشت خطه زرخيز من باغهاي سبز آن، چون بوستان گويم سخن
از ديار پيشين وخاک زر باهوکلات من ز خاکي که نباشد مثل آن گويم سخن
چابهار و بندر آزاد و بحر پر خروش از کنارک اين ديار مرزبان گويم سخن
از سفالکاران سرباز وسراوان سر فراز مردمان بي ريا وکاردان گويم سخن
از دلاور مردم سرحد ، خاش و زاهدان از براي خاک ميهن جانفشان گويم سخن
ازجنوب شرق ايران از هواي گرم گرم چون دل اين مردم خونگرممان گويم سخن
مسکنم ، تاريخ گويد ساحل بحر خزر چون همان دريادلان قهرمان گويم سخن
سامي ام گويند ، اما آريائي زاده ام بازبان آريائي همچنان گويم سخن
سرزمينم راعرب خواند، مکا با ضم ميم وز مکوران خاک پاک مکران گويم سخن
تازيان را چ نباشد ، نام من گويد بلوش اين چنين اسمي ز تورات زمان گويم سخن
هموطن با ضم ب گويد ، بلوچ نام مرا من به فتح ب و لام عيان گويم سخن
پاکزاد فردوسي در شاهنامه، از کوچ بلوچ ذکر خيري کرده ، من از اين وآن گويم سخن
شاعر طوسم ، سگالنده همي خوان مرا با عدوي خاک ميهن از تئان گويم سخن
سر ز راه خاک موطن، کي کنم هر گز دريغ عرصه پيکار را چون قهرمان گويم سخن
کيش من اسلام مي باشد ، زبانم آريا رايت اسلام را چون پاسبان گويم سخن
هنگ جمازم بود، نقش ستون بيستون من زدور داريوش و آن زمان گويم سخن
دفن شد در زير خاکم لشکر اسکندري از نبرد و کارزار بي امان گويم سخن
زير پايم فرش کردم لشکر ، حجاج را آنچنانکه برگ ريزد در خزان گويم سخن
لشکر صفاريان را در سراوان ، شهر جالق کرده ام تدفين ، من از ان مکان گويم سخن
از جدال تن به تن با پير استعمار ، من از بلوچ ، چاه تمين و زاهدان گويم سخن
ديلمي ها لشکري از قوم من در فوج خود داشتند ، زان لشکر پيل دمان گويم سخن
از جلال الدين خوارزمي، با قوم مغول من حمايت کرده ام تا پاي جان گويم سخن
از شکست گنجعلي ، والي شاه عباس ، من با تو از شمس بلوچ پهلوا ن گويم سخن
نارواها ديدم از قوم مغول ، بي حد من از جفا و جورشان، من با فغان گويم سخن
دفع شر اشرف افغان را ، در کوه سفيد من نمودم مثل آن شير ژيان گويم سخن
از جفا خوردم اگر آن سيب زهر آلوده را از امير غزنوي ، در اصفهان گويم سخن
کشتن نادر ، سپس تا عهد شاهان قجر داد خود بگرفته ام ، از دشمنان گويم سخن
قلعه بمپور ، کو سايد سرش بر کهکشان هر ستون را بود ، صد داستان گويم سخن
تازيانه خورده ام ، از دشمنان بسيار من از نشان ظلمشان ، بر پشت جان گويم سخن
باز کرد يوغ اسارت ، انقلاب با سپاس زان ، خداي لامکان گويم سخن
سخت بيزارم من ، از کار خلاف و هرزگي مرد کارم ، از براي آب و نان گويم سخن
سرزمينم مستعد ، و مردمانم با هنر با مردمان دنيا ، همزبان گويم سخن
گر بود ابزار کارم ، در امور صنعتي در جوار ، ملک چين واصفهان گويم سخن
دختران با هنر ، گلدوز و سوزن کار من منحصر تنها به فرد ، از کارشان گويم سخن
رودهاي دامن ، بمپور ، سرباز و نهنگ جاريند ، افسوس من تشنه لبان گويم سخن
قلعه پهره ، که از قاجار باشد يادگار از بن اين برج ، عهد باستان گويم سخن
قادر ، اندر بارگاه موطن آزادگان با سري تسليم ، بر اين آستان گويم سخن
|
۱۳۹۴ تیر ۲۷, شنبه
در وصف بلوچ وبلوچستان
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر